کاروان دل
وقتي بلور اشك زلالش شكستني ست مردم دگر نياز به اين كارها كه نيست شمشير و تازيانه براي چه مي بريد اي دستهاي سنگي كوچه نگاه كن اين دست نيست شاخة طوباي عصمت است
حالا كه قلب پر ز ملالش شكستني ست
آن قامت ز غصه هلالش شكستني ست
باور كنيد او پر و بالش شكستني ست
او آينه ست در همه حالش شكستني ست
بگذار بشكند، به خيالش شكستني ست
نوشته شده در یکشنبه 1387/12/11ساعت
1:57 توسط یوسف رحیمی| |
| Design By : Night Skin |

