تبليغاتX
کاروان دل


کاروان دل

اگه باغ دل پر از جوونه شد
اگه حرفای من عاشقونه شد

اگه دفتر قصیده های دل
یه دفعه پر از غزل ترونه شد

واسه اینه که دلم دربدره
واسه اینه که نگات دل می بره

*

 

اگه عمریه که من دربدرم
اگه وا شده بازم بال و پرم

اگه که به شوق گلدستة نور
افتاده هوای پرواز به سرم

واسة اینه که دل نیست تو دلم
که باشم منم کبوتر حرم

*

 

اگه شعله می زنه به جون من
آتیش عشق تو ! مهربون من

اگه با دیدن یک گوشه نگات
ناخودآگاه بند میاد زبون من

تو شب غم آخه مهتاب منی
توی دنیا تنها ارباب منی

*

 

اگه عشق تو بی خونه‌م می کنه
اگه همرنگ جنونم می کنه

اگه شوق دیدن صحن و سرات
اگه کربلات دیوونه‌م می کنه

آخه تنها عشق تو برام بسه
بسکه آسمونی و مقدّسه

*

 

وقتی که عشق تو اعجاز می کنه
منو دیوونة پرواز می کنه

وقتی که یه گوشة نگاه تو
حتی بال سوخته رو باز می کنه

من چرا آروم بگیرم یا حسین
من چرا برات نمیرم یا حسین

*

 

این شبا که دیدنیه حال من
بوی آسمون گرفته بال من

می دونم منو تا معراج حرم
می بره این اشکای زلال من

دلم از اشک غمت توشه داره
آرزوی قبر شش گوشه داره

*

 

سحر و صفای صحن خلوتش
شمیم آسمونی تربتش

رواقای سرتاسر آینه پوش
شب جمعه و ضریح حضرتش

یاد اون پنجره فولادش به خیر
صبح روشن حرم یادش به خیر

*

 

شب من پر شده از شمیم صبح
رفته باز دلم با یاکریم صبح

ببینه پرچم سرخ حرمو
که رهاست روی پر نسیم صبح

دیدنیه شکوه گنبد تو
به خدا بهشتمه مرقد تو

*

 

هوای حرم که دلفریب می شه
هر دلی شیدا و بی شکیب می شه

کی می شه نصیب من زیارتت
وقتی صحنت پر بوی سیب می شه

آخرش منم فدات می شم حسین
زائر کرب و بلات می شم حسین

*

 

وقتی چشم دل می شه باغ بلور
چشمه چشمه می جوشه تو سینه نور

به خدا کربلایی می شه دلم
یه سلام تا که میدم از راه دور

عشق تو انیس دیرینة ماست
به خدا کربلا تو سینة ماست

*

 

کاش با اسمت دلمو تکون بدی
یا بیای به قلب مرده جون بدی

کاش یه شب برای دل گرمی به ما
آقاجون یه گوشه چشم نشون بدی

کی میشه قسمت من کنی حسین
جون دادن میون بین الحرمین

*

 

قسمت می دم با اشک و التماس
قسمت می دم به غنچه های یاس

آقا جون با اینکه رو سیاهمو
نبودم نوکری که دلت می خواس

دستمو رها نکن تو مشکلات
به خدا تویی سفینه النجات

  

           

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/04/30ساعت 13:4 توسط یوسف رحیمی| |

خون مي شوند از جگر داغ ، ناله ها
وقتي كه زخم مي چكد از باغ لاله ها

خورشيد ها به رنگ شفق در غروب خون
مهتاب ها اسير كبودي هاله ها

بي تاب شير خوارة خود مادران اشك
دلتنگ از فراق پدر ها ، سه ساله ها

وقتي كه پلك گريه شان زخم مي شود
باران لاله مي چكد از چشم ژاله ها

بر روي نيزه ها كه چنين عطر سيب سرخ
با بوي دود مي وزد از اين كلاله ها

یعنی براي عرض خوش آمد به كاروان
دارند از شرارة آتش حواله ها

اينجا تمام آينه ها زخم خورده اند
يعني بهانه است فدك ها ، قباله ها

اينجا كبوديِّ لب قرآن حكايتي است
از ماجراي آن شب شوم پياله ها

آخر حديث صبر و حماسه به خط خون
حك مي شود به سينة سرخ رساله ها


 

نوشته شده در سه شنبه 1387/10/24ساعت 1:24 توسط یوسف رحیمی| |

وقتش شده كه هستي خود را فدا كنيم

تا اينكه نذر روضة خون خدا كنيم

 

وقتش شده كه مثل حسينيه هاي اشك

دل را به رنگ پرچم ماه عزا كنيم

 

وقتش شده كه در دلمان با محرمت 

آقا دوباره هيئت گريه بنا كنيم

 

چشمي بده كه هر شب روضه به پايتان

در آن هزار خيمة ماتم به پا كنيم

 

اشكي بده كه ديدة خود را برايتان

تا روز حشر چشمة آب بقا كنيم

 

قسمت شده دوباره شب جمعه يا حسين

با نامتان حسينيه را كربلا كنيم

 

يك لحظه هم نمي شود آقا دخيل دل

از پرچم سياه عزاي تو وا كنيم

 

با يك سلام ، مي شود از راه دور هم

دل را دوباره زائر قبر شما كنيم

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/10/10ساعت 10:20 توسط یوسف رحیمی| |

 

دوباره وقت غم و وقت عزاست
اربعينِ حضرت خون خداست
پيرهناي مشكي رو در نياريد
قافله هنوز تو راه كربلاست

چِل روزه قافله سامون نداره
ديگه پاي بچه ها جون نداره
چل روزه سر حسين رو نيزه ها
غير موهاي پريشون نداره

كاروان گريه و اشك و عزا
اومدن تا همه با شور و نوا
مجلس روضه بگيرند كنارِ
قبر خاكي شهيد كربلا

زخميه پلكاي گرية همه
بساط روضه خوني فراهمه
چادر فاطمه خيمة عزاست
معجر خاكيّ عمه پرچمه

يادي از مادر سادات مي كنند
صبوري رو باز هم اثبات مي كنند
كنار مزار يار تشنه لب
اشك و آه و گريه خيرات مي كنند

چشما بارونيِ اشك و شبنمه
صداها زخمي بغض و ماتمه
پشت خيمه ها رو مي گرده يكي
يكي هم رفته كنار علقمه

دلا غرق غصه اي نا تمومه
يكي مي گه قبر بابا كدومه
آروم آروم با خودش مي گه رباب

ديگه زير سايه رفتن حرومه


زير لب روضة لاله مي خونند
نوحه با نواي ناله مي خونند
نكنه جا مونده تو خرابه كه
همه دارن از سه ساله مي خونند

اربعين وقف عزاي زينبه
بيقرار گريه هاي زينبه
وقت روضه خوندن سر حسين
توي كربلا براي زينبه

 

داغ لاله مي چكه از دل اشك
چيه جز خون جگر حاصل اشك

تا قيامت به ياد روز دهم
مي شه خاك كربلا محفل اشك

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/12/05ساعت 2:50 توسط یوسف رحیمی| |

 

نسيم و نيزه و آن گيسوي سبكبالت

سر تو قافله سالار و من به دنبالت

 

گرفته ماه مرا ابر خون و خاكستر؟

دميده بين تنور آفتاب اقبالت ؟

 

هنوز خون بهار از نگاه من جاري است

به ياد تك تك مرثيه هاي گودالت

 

چه كرد با جگرت ماتم علي اكبر

كه شد كنار تنش مثل محتضر حالت  

 

و عمه گفت كه بعد از عموي لب تشنه

شكست نخل اميدت ، دلت ، پر و بالت

 

بهار تيغ به باغ تن تو لاله دواند

خزان نعل ولي حيف كرد پا مالت

 

چه كرد با لب تو چوب خيزرانش كه

شكفته مثل گل لاله زخم تبخالت

 

برايم از تو چه مانده حسين مي داني ؟

ميان قاب دو دستم كبود تمثالت !

 

در اين سفر همة دلخوشي من اين است

سر تو قافله سالار و من به دنبالت 

 

 

نوشته شده در شنبه 1386/11/27ساعت 0:24 توسط یوسف رحیمی| |

 

بعد از سه روز پيكر سرخش كفن نداشت
يوسف ترين شهيد خدا پيرُهن نداشت

از بسكه نيزه خون تنش را مكيده بود
حتي توان و قدرت ناله زدن نداشت

در هجمة تواتر شمشير و تير و تيغ
راهي به جز شقايق پرپر شدن نداشت

از بسكه پيكرش شده پامال اسبها
يك جاي بي جراحت و سالم ، بدن نداشت

زلفي كه شانه شد به سر نيزه صبحگاه
كنج تنور چاره به جز سوختن نداشت

در بورياي كهنه تن لاله پوش او
پيچيده شد اگر چه شقايق كفن نداشت



نوشته شده در یکشنبه 1386/10/30ساعت 23:59 توسط یوسف رحیمی| |

 

دلي كه سينه زن هر شب محرم شد

صداي هر تپشش ذكر يا حسينَم شد

 

به ياد غربت يك لحظة تو اين گونه

بساط گرية هر روز من فرا هم شد

 

شبي كه در دل من خيمه زد غم از هر سو

دلم حسينية بغض و آه و ماتم شد

 

فداي زلف پريشان تو كه بر نيزه

براي قافله سالاري تو پرچم شد

 

فرشته مثل رقيه سياه مي پوشد

حسين ! ساية تو از سر همه كم شد

 

هميشه هر شب جمعه اميد دارم كه

دوباره زائر شش گوشة تو خواهم شد

 

قسم به عشق كه رنگ حسين مي گيرد

دلي كه سينه زن هر شب محرم شد

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1386/10/22ساعت 2:18 توسط یوسف رحیمی| |

 

چقدر ثانيه هايت حضور ايمان داشت

در آن غروب سياهي كه بوي هجران داشت
چقدر دخترتان دلشكسته بود آن شب
نگاه ابري او يك بهار باران داشت
فداي حلقة انگشتري كه غارت شد
و دستهاي تو كه روح سبز احسان داشت
فداي آن دو لبي كه مسيح صحرا شد
به روي منبر ني اين همه مسلمان داشت
چقدر خاطره دارد نسيم با زلفت
كه مثل خواهر تو خاطري پريشان داشت
گرفته ماه مرا ابر خون و خاكستر
تنور خانة شب تا سپيده مهمان داشت
چقدر بوي خدا مي شنيدم از آن لب
كه بين طشت طلا عطر پاك قرآن داشت
در امتداد افق رد خون تو باقي است
غروب سرخ محرم مگر كه پايان داشت

 

 

نوشته شده در شنبه 1386/08/05ساعت 2:49 توسط یوسف رحیمی| |

                              «يا ابا عبدالله الحسين»

 

عطر گل مي وزد از سمت صفات تو حسين

                                 نور كم جلوه ترين جلوة ذات تو حسين

نه فقط اينكه شما كشتة اشك مايي

                                 همه هستيم قتيل العبرات تو حسين

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/08/01ساعت 3:2 توسط یوسف رحیمی| |

     شهادت نامه ي شبنم

 

دل من گرفته باز محرمه محرمه

 فصل گريه ها و فصل ماتمه محرمه

 خيمه ي عزا رو توي دلها بر پا بكنيم

 معجر سوخته ي عمه پرچمه محرمه

 با همون چادر خاكي مادر دلامونو

 سياهپوش كنيم كه موسم غمه محرمه

 دوباره روضه بخونيم و با هم گريه كنيم

 كه دواي دردا اشك نم نمه محرمه

 پرچم سياهي رو سر در خونه بزنيم

 دهه ي عزاي اسم اعظمه محرمه

 دوباره ميجوشه اشك توچشماي نهرفرات

 بيقرار و پريشونه علقمه محرمه

 خدا مي دونه ديگه دلهامون آروم نداره

 شده يا حسين گل لب همه محرمه

 السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين

 اين شبا زمزمه هاي هر دمه محرمه

 كجائند هيئتيا ، ميون دارا ، سينه زنا

 بساط عزاداري فراهمه محرمه

 پر و بال جبرئيل فرش راه گريه كنا ش

 طاق آسمون هم از غمش خمه محرمه

 روضه هايي كه ميخونن اين شبا روضه خونا

 اين شهادت نامه هاي شبنمه محرمه

 ديدن كرب و بلا نهايت آرزومه

 ضريح ششگوشه ي تو عشقمه محرمه

 يه شب جمعه زيارت توي بين الحرمين

 آرزومون ديدن اون حرمه محرمه

 براي آقايي كه رو نيزه قرآن مي خونه

 هممون هم بميريم بازم كمه محرمه

 مثل قلب خسته ي مادر قامت كمونش

 دل من گرفته باز محرمه محرمه

                                          

نوشته شده در یکشنبه 1385/11/01ساعت 12:10 توسط یوسف رحیمی| |

                                                                      

         دستای خالی

 

    دستم و گرفتی با دستای خالی یادته

 

    بخشیدی من و تو صحنت پر و بالی یادته

 

    سحرا من بودم و اون ضریح آسمونی

 

    شاپرک ترین دل و گلهای قالی یادته

 

    مثل یک مرغ مهاجر توی آسمون صبح

 

    پریدم کبوترانه با چه حالی یادته

 

    شبشه ی بغض دلم کنار شش گوشة تو

 

    می شکست مثل یه کوزه ی سفالی یادته

 

    اما حالا منم وخاطره های یک سفر

 

    سفری به اوج یک عرش خیالی یادته

 

    یه شال مشکی دارم تبرکی از حرمت

 

    که محرما می شه دستمال اشک ماتمت

 

                           ***

 

    کاش می شد بشم یه بارِ دیگه مهمون حرم

 

    یا بشم یه تیکه آئینه تو ایوون حرم

 

    یا مثه کبوترای صبح گنبد طلات

 

    می شدم همنفس گلاب و گلدون حرم

 

    چه صفایی داره عطر خاک پای زائرات

 

    چه سعادتی می خواد کفشداری توی اون حرم

 

    سحر و صبح و سپیده همه خونه زادتن

 

    مهر و ماه نور می گیرند از نور شمعدون حرم

 

    همة سال یه طرف ماه محرم یه طرف

 

    که بازم می جوشه توی قتلگاه خون حرم

 

    اونجا چشم دل می خواد یا دست یک حس غریب

 

    که شب جمعه بشی مست سبوی عطر سیب

 

                             ***

 

    چی می شه جادة صبح و به دلم نشون بدی

 

    مثل اون پرچم سرخت دلم و تکون بدی

 

    چی می شه یه شب بیای به صحن دفتر دلم

 

    به غزل مرثیه های دل خسته جون بدی

 

    با همین چشم تهیدست اومدم تا حرمت

 

    یا کریم و تا کریمانه تو آشیون بدی

 

    کاش به من بال و پر سرخی به رنگ کربلا

 

    برای پر کشیدن به سمت آسمون بدی

 

    چی می شه یه بار دیگه تذکرة کربلامو

 

    با همون دست غریب نواز مهربون بدی

 

    عمریه دلم حسینیه ی ماتم و عزاست

 

    هر جایی روضه می خونند به خدا کرب و بلاست  

 

                                                     

نوشته شده در شنبه 1385/09/18ساعت 13:25 توسط یوسف رحیمی| |


Design By : Night Skin