کاروان دل
زخمي است دوباره خاطر هر كوچه دلگيـر ترين خاطـره ها در كـوچـه مانند تـو شعـرم از نفـس افتـاده ... چادر، خاكي، دوشنبه، مادر، كوچه قال الامام الصادق عليه السلام : و هي الصديقه الكبري و علي معرفتها دارت القرون الاولي هم پلكهاي بي رمق و نيمه بسته ات كم كم بساط قتل مرا جور مي كنند فهميده ام چه آمده در كوچه بر سرت دستاس هم كنار غمت آب مي شود مرثيّه خوان غربت ديرينة من است ¨ يك روز مي رسم به تماشاي مرقدت وقتي بلور اشك زلالش شكستني ست مردم دگر نياز به اين كارها كه نيست شمشير و تازيانه براي چه مي بريد اي دستهاي سنگي كوچه نگاه كن اين دست نيست شاخة طوباي عصمت است تو که بر بی کسـی هامون دلیـلی تو کـه خـلوت سـرای جبـرئیلی چـرا داره فقـط رنگـین کـمونت سه رنگ! اونم کبود و سرخ و نیلی تا آيه آيه سورة كوثر مقدس است بال بهشت فرش قدمهات مي شود قلبي كه فاطمية غمهات مي شود تا روضه روضة تو و گريه براي توست وقتي كه ريخت پال و پرت بين كوچه ها دور و بر بقيع تو بانوي بي نشان خونت نوشت بر تن تاريخ تا ابد تفسير رنجنامة كوثر نگفتني است مبناي روضه خواندن ما بر كنايه است وقتي كه با اشاره اي از دست مي رويم حالا بماند آن همه غربت نشيني اش آري سه ماه خون جگر خورد و دم نزد بهتر كه حرف كوچة دلواپسي نشد جريان گوشوار شكسته براي بعد او رفت و درد هاي دلش نا شنيده ماند سر درد داشت ، باز سرش را گرفته بود حسي شبيه غربت و دلتنگي غروب مي ريخت لخته هاي دل از بغض هر شبش از آتشي كه دور و برش شعله مي كشيد اين تند باد هاي پيايي كه مي وزيد خاكي شده ست چادر بانوي بوتراب ؟ وقت غروب در وسط كوچه ناگهان خشنود بود از اينكه به هنگام حادثه يك دست او به شانة ديوار بي كسي آلاله هاي دم به دم زخم بسترش معلوم بود فاطمه هم رفتني شده لبخندهاي تلخ و غريبش دليل داشت مولا براي دفن خودش رفت و روي دوش تابوت نيمة دگرش را گرفته بود در بين قبر دست پدر از امام صبر حالا علي و غربتِ يك قبر بي نشان عمريست با عنايت تو گريه مي كنم عمريست پاي بيرق مشكي روضه ها گاهي ستاره مي شوم و تا سپيده دم قبرت كه نيست دلخوشم از اينكه لاأقل آه اي ضريح گمشده ! بانوي بي نشان ! تا صبح در حوالي دلتنگي بقيع تا تربت شهید اُحد پا به پاي اشك گاهي به ياد هق هق آن پلك نيمه جان گاهي كنار روضه ات از دست مي روم از ابتداي مرثيه هايت قدم قدم با ديدن حال و هواي چشمهايت از بسكه شبها گريه مي ريزي تواني يك چند وقتي مي شود گلهاي نيلي تركيب سرخي و كبودي شقايق از چادر خاكي چرا چيزي نگفتي اي كاش يا آن اتفاق تلخ هرگز ... ! شوق پريدن بال در بال كبوتر اينجا همه با چشمهاي من غريبه ند گفتي كه ديگر فرصتي باقي نمانده از ماتم روز عطش در حلقة اشك تو مي روي و تا هميشه مثل باران تا آخر دنيا ميان آسمانها آري غروب و بيقراري يادگاريست با بيرقي از سرخي خون شقايق السلام علیک یا فاطمه الزهرا (س) پاییز غم در برگ ریز اطلسی ها در انتهای کوچه ی دلواپسی ها باد سیاهی آمد و بال و پرت ریخت آغاز شد فصل جدید بی کسی ها دلم امشب به مجلس روضه خسته و بيقرار مي آيد يك كبوتر شده و از سمتِ حرمي پر غبار مي آيد * گرد غربت نشسته بر روي پر و بال كبوترانة دل مي چكد لاله لاله اشكِ درد امشب از خلوت شبانة دل * با من اي دل بگو كجا رفتي كه پر از ماتم و شراره شدي تو چه ديدي در آن ديار غريب كه شكستي و پاره پاره شدي * گفت رفتم به سرزميني كه عطر اندوه و بغض و ماتم داشت خاك آنجا هميشه دلگير و آسمانش هميشه شبنم داشت * به خدا رنگ خاك مي گيرد پر و بال كبوتران بقيع روز ها هم هميشه در آنجا آفتاب است سايه بان بقيع * نه حرم ، نه رواق ، نه گنبد نه ضريح و نه صحن و گلدسته هست آنجا مزار خاكيّ چار مرد غريب و دلخسته * در نواحي نوحه و ناله شعلة بي كرانه اي دارد نه فقط قبر چار مرد غريب بانوي بي نشانه اي دارد * اين زمين دلشكسته از آهِ غربت و ناله هاي مادر بود همدم اشك هاي مادرمان يك بغل لاله هاي پرپر بود * و در اين باغ آتش سرخي در دل سبز ياسمن گل كرد شعلة زهرِ كينه ها بين جگر پارة حسن گل كرد * چند روزي گذشت و خاك بقيع عطر غمناك اشك و ناله گرفت و به دست همان كمان داران بدن ياس رنگ لاله گرفت * اين زمين يك زمين ساده كه نيست اين زمين خاك غربت آباد است اين زمين دلشكستة داغ ِ گريه هاي امام سجاد است * اين زمين از تبار اشك و آه به خدا هر سپيده زائر داشت آسماني پر از ستاره از روضه هاي امام باقر داشت * خاكهاي غريب اين صحرا روزگاري تب شقايق داشت تا سحر در كبود چشمانش اشك سرخ امام صادق داشت * اين زمين يك زمين ساده كه نيست باغي از داغ لاله و ياس است در تبِ ناله هاي محزونِ مادر بيقرار عباس است * در حوالي اين ديار غريب از غم يار آشنا مي خواند در مدينه كنار خاكِ بقيع روضة سرخ كربلا مي خواند
هم چشمهاي نيلي و در خون نشسته ات
با زخمهاي پهلوي درهم شكسته ات
از تار و پود معجر از هم گسسته ات
با روضه هاي دم به دم دست خسته ات
اين چشمهاي نيلي و در خون نشسته ات
با زائران سينه زن دسته دسته ات
حالا كه قلب پر ز ملالش شكستني ست
آن قامت ز غصه هلالش شكستني ست
باور كنيد او پر و بالش شكستني ست
او آينه ست در همه حالش شكستني ست
بگذار بشكند، به خيالش شكستني ست
شان تو اي مليكة محشر مقدس است
يعني مقام عصمت مادر مقدس است
نذر نگاه تو شده ، ديگر مقدس است
اين اشكهاي پاك و مطهر ، مقدس است
بانو به احترام تو و عطر نام تو
گلهاي ياس سبز و معطر مقدس است
ديگر گل بنفشة پرپر مقدس است
حتي غبار بال كبوتر مقدس است
هر كس شود فدايي رهبر مقدس است

تشريح حادثات مكرر نگفتني است
باور كنيد روضة مادر نگفتني است
شرح تمام روضه كه ديگر نگفتني است
دلتنگيِ فراق پيمبر نگفتني است
از قصه اي كه سخت تر از هر نگفتني است
اصلاً حكايت گل پرپر نگفتني است
مرثيه هاي خاكي معجر نگفتني است
تفسير رنجنامة كوثر نگفتني است
شوق طواف مرقدش آخر نگفتني است !
باران اشك دور و برش را گرفته بود
حال و هواي هر سحرش را گرفته بود
انبوه زخمها ، جگرش را گرفته بود
اجر رسالت پدرش را گرفته بود ؟!
ديگر توان بال و پرش را گرفته بود
آخر مگر كسي گذرش را گرفته بود ؟
ابري كبود چشم ترش را گرفته بود
چشمان خستة پسرش را گرفته بود
با دست ديگرش كمرش را گرفته بود
خواب و قرار مختصرش را گرفته بود
تابوت اين همه نظرش را گرفته بود
انگار رخصت سفرش را گرفته بود
ياس كبود شعله ورش را گرفته بود
سر درد داشت ، باز سرش را گرفته بود
تنها به قصد قربت تو گريه مي كنم
در سايه سار رحمت تو گريه مي كنم
در آسمان غربت تو گريه مي كنم
پايين پاي هيئت تو گريه مي كنم
در حسرت زيارت تو گريه مي كنم
با بوي ياس تربت تو گريه مي كنم
هرشب به رسم عادت تو گريه مي كنم
در سوگ بي نهايت تو گريه مي كنم
از بسكه در مصيبت تو گريه مي كنم
تا كوچة شهادت تو گريه مي كنم
آلاله مي ريزم به پاي چشمهايت
پلك ملائك هم كنارت خيس گريه
باشند شايد هم نواي چشمهايت
ديگر نمي ماند براي چشمهايت
گل مي كند در جاي جاي چشمهايت
آيينه اي از زخمهاي چشمهايت
از كوچه و از ماجراي چشمهايت
يا بود چشم من به جاي چشمهايت
پر مي زند در ربناي چشمهايت
غير از حضور آشناي چشمهايت
تا آن غروب بي صداي چشمهايت
آتش گرفته كربلاي چشمهايت
مرثيه مي خوانم براي چشمهايت
برپاست بانو جان عزاي چشمهايت
از غربت بي انتهاي چشمهايت
مي آيد آخر خونبهاي چشمهايت
| Design By : Night Skin |

