کاروان دل
تفسير رنجنامة كوثر نگفتني است مبناي روضه خواندن ما بر كنايه است وقتي كه با اشاره اي از دست مي رويم حالا بماند آن همه غربت نشيني اش آري سه ماه خون جگر خورد و دم نزد بهتر كه حرف كوچة دلواپسي نشد جريان گوشوار شكسته براي بعد او رفت و درد هاي دلش نا شنيده ماند سر درد داشت ، باز سرش را گرفته بود حسي شبيه غربت و دلتنگي غروب مي ريخت لخته هاي دل از بغض هر شبش از آتشي كه دور و برش شعله مي كشيد اين تند باد هاي پيايي كه مي وزيد خاكي شده ست چادر بانوي بوتراب ؟ وقت غروب در وسط كوچه ناگهان خشنود بود از اينكه به هنگام حادثه يك دست او به شانة ديوار بي كسي آلاله هاي دم به دم زخم بسترش معلوم بود فاطمه هم رفتني شده لبخندهاي تلخ و غريبش دليل داشت مولا براي دفن خودش رفت و روي دوش تابوت نيمة دگرش را گرفته بود در بين قبر دست پدر از امام صبر حالا علي و غربتِ يك قبر بي نشان
تشريح حادثات مكرر نگفتني است
باور كنيد روضة مادر نگفتني است
شرح تمام روضه كه ديگر نگفتني است
دلتنگيِ فراق پيمبر نگفتني است
از قصه اي كه سخت تر از هر نگفتني است
اصلاً حكايت گل پرپر نگفتني است
مرثيه هاي خاكي معجر نگفتني است
تفسير رنجنامة كوثر نگفتني است
شوق طواف مرقدش آخر نگفتني است !
باران اشك دور و برش را گرفته بود
حال و هواي هر سحرش را گرفته بود
انبوه زخمها ، جگرش را گرفته بود
اجر رسالت پدرش را گرفته بود ؟!
ديگر توان بال و پرش را گرفته بود
آخر مگر كسي گذرش را گرفته بود ؟
ابري كبود چشم ترش را گرفته بود
چشمان خستة پسرش را گرفته بود
با دست ديگرش كمرش را گرفته بود
خواب و قرار مختصرش را گرفته بود
تابوت اين همه نظرش را گرفته بود
انگار رخصت سفرش را گرفته بود
ياس كبود شعله ورش را گرفته بود
سر درد داشت ، باز سرش را گرفته بود
| Design By : Night Skin |

