کاروان دل
نسيم و نيزه و آن گيسوي سبكبالت سر تو قافله سالار و من به دنبالت گرفته ماه مرا ابر خون و خاكستر؟ دميده بين تنور آفتاب اقبالت ؟ هنوز خون بهار از نگاه من جاري است به ياد تك تك مرثيه هاي گودالت چه كرد با جگرت ماتم علي اكبر كه شد كنار تنش مثل محتضر حالت و عمه گفت كه بعد از عموي لب تشنه شكست نخل اميدت ، دلت ، پر و بالت بهار تيغ به باغ تن تو لاله دواند خزان نعل ولي حيف كرد پا مالت چه كرد با لب تو چوب خيزرانش كه شكفته مثل گل لاله زخم تبخالت برايم از تو چه مانده حسين مي داني ؟ ميان قاب دو دستم كبود تمثالت ! در اين سفر همة دلخوشي من اين است سر تو قافله سالار و من به دنبالت از روزهاي قافله دلگير مي شوي هر روز چند مرتبه تو پير مي شوي ؟ در شام شوم زخم زبانها چه مي كشي ؟ كز روشناي عمر خودت سير مي شوي زخمي ست لحظه هاي تو مانند پيكرت از بس اسير طعنة زنجير مي شوي آيات صبح از لب قرآن شنيدني ست در كوچه هاي شام كه تكفير مي شوي خون جگر كه مي خوري از دستِ درد و داغ بي تاب بغضهاي گلوگير مي شوي ¨ با آه آهِ روضة ما اي امام اشك در هر نگاه آينه تكثير مي شوي خون گريه مي شوي تو و تا آخر الزمان از چشمها هميشه سرازير مي شوي
| Design By : Night Skin |

