کاروان دل
وقتی دلم کنار ضریح تو جا گرفت یادم نمی رود که ز الطاف مرقدت از ابتدا كه شيعة عشق شما شدم هر صبح بر منارة تو بوسه زد نسیم وقتی به صحن آینه ات آمدم دلم همواره آسمان حريم تو آبي است از مرقدت شميم مناجات مي رسد وقتي كه خاكبوس حريم تو مي شوم حق گفته اند فاطمة دومين تويي از بس كه از ضريح شما بر مشام جان ديگر چه احتياج به مهتاب و آفتاب گل داده است غنچة گلدان آينه دستت كريم و سفرة خيرت كثير تر نائل به فيض كسب مقامات مي شود مي گفت شاعري كه بهشت است مرقدت گل پوش مي شود حرم آسماني ات با مقدم تو باغ بهار است هر كجا نقش بهار ، در حرمت بسته مي شود از نسل كوثري كه شد اين شوره زار ها در ساية تو جلوة خورشيد پا گرفت صبحي اگر دميده ، ز نور نگاه توست از بس سبد سبد گل ايمان چكيده است از سفره هاي جود تو احسان گرفته اند آسيه آمده به ديارت ز سمت نيل از شرق و غرب عالم امكان رسيده اند ديگر عجيب نيست اگر جا گرفته اند امشب به سينه آرزويي موج مي زند چشم اميد ما همه بر دستهاي توست آسوده خاطران هياهوي محشريم تنها نه نامه هاي شفاعت بدست توست مريم ترين عفيفه و قدّيسه اي شما تا شأن توست لايق تفسير هل أتي هر شب دخيل پنجره هايت ، هزار دل پر مي زند به سينة من شوق كربلا ! كي مي شود كه بال و پرم را تو وا كني غروب سرخ نگاهش به رنگ ماتم بود چقدر روضة كرب و بلا بپا مي داشت ! اگر چه زخم جگر تازه مي شد اما باز هميشه در وسط كوچة بني هاشم شبي كه در تب آتش بهشت او مي سوخت شتاب مركب و پاي برهنة آقا ! كبودِ زخمِ طناب و اسارت و غربت خلاصه لحظة آخر ، زمان تدفينش در آن زمان به خدا هر دلي پريشانِ به زخم پيكر گل ، بوريا نمي پيچيد السلام عليك يا اباعبدالله يا جعفر بن محمدٍ الصادق مدينه گرمِ حضور معطرت آقا سبد سبد گل لاله به باغِ دل دارم چقدر ثانيه هايت حضور ايمان داشت در آن غروب سياهي كه بوي هجران داشت «يا ابا عبدالله الحسين» عطر گل مي وزد از سمت صفات تو حسين نور كم جلوه ترين جلوة ذات تو حسين نه فقط اينكه شما كشتة اشك مايي همه هستيم قتيل العبرات تو حسين
نوری ز فیض کوثر حُسن شما گرفت
هر بار قلب مرده ترینم شفا گرفت
فهمیده ام که چشم تو خانم مرا گرفت
تا از كرامت حرم تو صفا گرفت
رنگی به روشنايي آئینه ها گرفت
از بس كه صبح گنبد تو آفتابي است
*
بر دامنت توسلِ حاجات مي رسد
دستم به چشمه هاي كرامات مي رسد
اين گفته ام چگونه به اثبات مي رسد؟
عطر مزار مادر سادات مي رسد
تا نور گنبدت به سماوات مي رسد
دل آشيان گرفته در ايوان آينه
*
هرگز نديده ايم ز تو دستگير تر
در محضر تو هر كه شود سر به زير تر
نه نه ، بهشت نه ! به خدا بي نظير تر
با فرشي از دو بال ملائك حرير تر
حتي هزار مرتبه از قم كوير تر
گل ، مات گلعذاري گلدسته مي شود
*
از بركت حضور شما چشمه سار ها
اين انقلاب از تو و اين افتخار ها
رونق نداشت بي تو در اينجا ، بهار ها
از آسمان لطف تو بر كوچه سار ها
همواره زائران تو و همجوار ها
اين سايه را تو بر سر من مستدام كن
با جلوه هاي معرفتت آشنام كن
*
يا از حجاز مي رسدت همسر خليل
امشب به دستْ بوسيتان بانوان ايل
حتي فرشته هاي مقرب چو جبرئيل
بانو اگر ضريح تو را بسته ام دخيل
فردا كه مي رسد همه جا بانگ الرحيل
تا زائران دختر موسي بن جعفريم
*
بانوي من شفاعت جنت بدست توست
معصومه اي و كوكب عصمت بدست توست
يعني كريمه اي و كرامت بدست توست
آخر كليد هاي اجابت بدست توست
بانوي من جواز زيارت بدست توست
دل را دوباره زائر كرب و بلا كني
غريب شهرِ خودش نه ، غريب عالم بود
به روي سر در خانه هميشه پرچم بود !
براي داغ دلش روضه مثل مرهم بود
پر از تلاطم اشكِ مصيبت و غم بود
شكسته قامت و آشفته حال و درهم بود
ميان كوچه زمين خوردنش مسلم بود
چقدر در نظرش كربلا مجسم بود
بساط غسل و بساط كفن فراهم بود
شهيد بي كفن واديِ محرّم بود
اگر كه پيرهن پاره پاره اي هم بود
پر از شميم بهشت است معبرت آقا
در آسمان دو عالم هميشه خورشيدي
مدينه شرقِ طلوع منورت آقا
تبرك است پر و بال آسمانيها
به خاك خانة از خُلد ، بهترت آقا
به لطف حضرت تو شيعه مانده ايم امروز
به لطف نور تجليّ باورت آقا
هنوز شيعه و « قالَ الإمامُ صادق » هست
كنارِ چشمة جاريّ كوثرت آقا
هزار طالب علم و حكيم و عالم هم
نبود درخور آن شأن و محضرت آقا
و ديده ايم به وقت جهاد انديشه
هزار مرتبه ما فتح خيبرت آقا
*
به احترام دل داغ پرورت آقا
فداي آن همه اندوه و خسته حاليتان
فداي منظرة گريه آورت آقا
نبود غيرِ گلِ آه و غنچة شيون
به باغِ بغضِ گلوگيرِ حنجرت آقا
چه كرد با دل تو كوچة بني هاشم
كه غرقِ خون جگر بود ساغرت آقا
اگر بهشت تو آتش گرفت نيمة شب
نبوده غيرِ همان ارث مادرت آقا
در آن شبي كه تو را پا برهنه مي بردند
بهشت عاطفه ها بود پرپرت آقا
چقدر بر دلتان داغ مانده از اين غم :
طناب و كوچه و دست مطهرت آقا
من از حضور شريفت اجازه مي خواهم
كه روضه خوان شوم امشب برابرت آقا
*
اگر چه حرمتتان را شكسته اند آن شب
نبسته اند ولي دست خواهرت آقا
چه خوب شد كه نشد در حريم خانة تان
كبود ، چهرة معصوم دخترت آقا
به حرمت لب تو ، چوب پا نزد آنجا
و داغ نعل نديده است پيكرت آقا
گل گلوي تو را دشنه اي نبوسيده
و ماهِ نيزه نشينان نشد سرت آقا
چقدر دخترتان دلشكسته بود آن شب
نگاه ابري او يك بهار باران داشت
فداي حلقة انگشتري كه غارت شد
و دستهاي تو كه روح سبز احسان داشت
فداي آن دو لبي كه مسيح صحرا شد
به روي منبر ني اين همه مسلمان داشت
چقدر خاطره دارد نسيم با زلفت
كه مثل خواهر تو خاطري پريشان داشت
گرفته ماه مرا ابر خون و خاكستر
تنور خانة شب تا سپيده مهمان داشت
چقدر بوي خدا مي شنيدم از آن لب
كه بين طشت طلا عطر پاك قرآن داشت
در امتداد افق رد خون تو باقي است
غروب سرخ محرم مگر كه پايان داشت
| Design By : Night Melody |

