کاروان دل
ماتم معجر آنشب دلم به شوق رخت پرگرفته بود جانم ز هجر روي تو آذر گرفته بود در دشت مي وزيد نسيم صداي تو و باز هم دل من و مادر گرفته بود من دور از تو بودم و افسوس جاي من نيزه سر تو را به روي سر گرفته بود اي كشته ي فتاده به هامون عزيز تو آن شب دوباره ماتم معجر گرفته بود در اين سفررباب عجب دلشكسته بود قنداقه را چه غمزده در بر گرفته بود در حسرتم هنوز ولي حيف بوسه ها از پيكر تو نيزه و خنجر گرفته بود شعري سروده ام به بلنداي نيزه ها اما چه آتشي دل دفتر گرفته بود لب تشنه ترين آن چهره كه رشك دل مهتاب شده آر امش هر لحظه ي ارباب شده در موج عطش در آن غروب غربت با زمزمه ي سه شعبه اي خواب شده تصوير كبود و سرخ لب تشنه ترين بر سينه ي سر بريده اي قاب شده شهادت نامه ي شبنم دل من گرفته باز محرمه محرمه
| Design By : Night Skin |

